تبليغاتX
چکاد نور

گزارش یک جشن

غروب روز دوشنبه بود که خواهرم سرکار خانم پالیزبان با من تماس گرفتند و گفتند رفقای خوبم در یاران صدر جزوه هایی را درباره امام موسی صدر آماده کرده اند که می خواهند در روز عید فطر میان نمازگزاران پخش کنند . قرار شد من هم در این توفیق سهیم باشم و تعدادی از آن جزوه ها را در میان نمازگزاران  شهر قم به دست مردم برسانم.

سه شنبه بود که جزوه ها به دستم رسید. تعدادی از جزوه ها را به یکی از دوستانم رساندم تا در مراسم نماز مسجد محلشان در اطرف فردیس کرج توزیع کند و بقیه آنها را پشت ماشینم گذاشتم تا روز عید آنها را پخش کنم.

قرار شده بود نماز عید فطر امسال ساعت 8 صبح توسط آیت الله مکارم شیرازی خوانده شود. قبل از نماز تعدادی از جزوه ها را از ماشین برداشتم و راه افتادم . از گیت پارکینگ شرقی حرم رد شدم و توی راه ایستادم. با مردم سلام و علیکی می کردم و تبریکی می گفتم و به هر کس که خودش تمایل نشون می داد یک جزوه می دادم .  بعضی ها فکر می کردند دعای قنوت پخش می کنم اما تا چشمشان به تصویر امام می افتاد دستشون رو عقب می کشیدن و می رفتن . بعضی های دیگه اما می ایستادند تا همون جا جزوه رو یک نگاه اجمالی بکنند. چند دقیقه بعد جزوه هایی که به همراه آورده بودم تموم شد. بعضی از نمازگزرانی که جزوه بهشون نرسیده بود با حسرت می پرسیدند: تمام شد؟ و من وعده می دادم که بعد از نماز باز هم تعدادی جزوه توزیع خواهد شد .

جزوه ها که تمام شد راه افتادم تا به نماز برسم . توی مسیر با کمال تأسف چشمم به جزوه هایی خورد که روی زمین انداخته شده بودند . از روی زمین برشون داشتم و خاکشون رو تکوندم . یک از همون آقایونی که جزوه بهش نرسیده بود و در میان راه به انتظار همسر و فرزندانش بود تا دید توی دست من چند جزوه دیگر هست دوان دوان خودش رو به من رسوند و گفت : حالا که از این کتابچه ها داری به منم بده می ترسم بعد نماز نبینمتون! منم با خوشحالی یکی از جزوه ها رو تقدیمش کردم.

توی خیابون صفائیه جمعیت نمازگزار در صفوفی منظم روی زمین نشسته بودند و منتظر برگزاری نماز بودند. آقای فلاح زاده ، روحانی معروفی که اغلب ما در تلوزیون و برنامه های آموزش احکام ایشان را دیده و می شناسیم مشغول بیان احکام شرعی مربوط به روز عید بود. سجاده ام را همانجا روی زمین پهن کردم و نشستم. هنوز دو تا جزوه توی دستم باقی مونده بود. یکی از جزوه ها رو به مرد میانسالی که کنارم نشسته بود دادم و با احترام گفتم : خدمت شما باشه. نگاهی به من کرد و نگاهی به جزوه و بعد شروع کرد به خواندن . مرد جوانی همراه او بود . چشمش که به تصویر امام افتاد از مرد میانسال پرسید: مگه این آقا لبنانی نیست ؟ مرد میانسال گفت : چی می گی  پسر ؟ این آقا متولد همین قم خودمونه . اصالتاً ایرانیه بنده خدا ! بعد رو به من کرد و از وضعیت حیات یا شهادت امام پرسید و دوباره مشغول مطالعه جزوه شد.

نماز که تموم شد به سرعت سمت ماشین رفتم. همه جزوه ها رو برداشتم و عبام رو در آوردم و انداختم توی ماشین. دوباره به میان مردم آمدم . فریاد می زدم که : امام موسی صدر ، فقیه ایرانی که سی و سه سال در اسارت قذافی ملعون است . دعا کنیم که یوسف ما باز گردد.

صدای من توجه مردم را جلب کرد . یک آخوند ، بدون عبا ، وسط راه ایستاده و داد می زنه : امام موسی صدر، گمگشته انقلاب اسلامی ، فقیه در بند دیکتاتور ...

یواش یواش آنقدر سرم شلوغ شد که راه بند آمد . بعضی ها با شنیدن نام امام موسی صدر با اشتیاقی که توی چهره شون نمایان بود به طرفم می آمدن و دعا می کردند و خسته نباشید می گفتند .

بعضی ها چشم غرّه می رفتند و ازم فاصله می گرفتند ، بعضی ها هم که اغلب جوان بودند با تعجب به سراغم می آمدند که ببینند این امام موسی صدر کیه که یک آخوند عمامه به سر وسط راه وایساده و اسمش رو فریاد می زنه . جزوه رو می گرفتن و هنوز راه نیافتاده مشغول خواندن می شدن.

بعضی ها که سوار ماشین بودند ترمز می کردند و ازم میخواستند که یک جزوه بهشون بدم . چند تا موتور سوار ازم عبور کردند اما دوباره برگشتن و سراغ جزوه ها رو گرفتن.

کم کم محموله من تمام می شد و جمعیت لحظه به لحظه زیادتر . گاهی بچه های کوچیک سراغم می آمدند و می گفتند : حاج آقا به ما هم از اینا می دی ؟ می خندیدم و از جزوه ها و عکسهای کوچکی که به همراهم بود بهشون می دادم . راستی راستی که این بچه ها امید آینده ما هستند. خدا رو چه دیدی شاید تصویر امام توی قاب چشم کوچک و مهربونشون جا بگیره و کم کم به قلبشون راه پیدا کنه و فردا هر کدومشون به دنبال آشنا شدن با امام به یک یار صدر تبدیل بشن.

هر چی همراهم بود به مردم دادم و داشتم بر می گشتم که پیر مردی در حالی که یکی از جزوه ها رو در دست داشت به دنبالم راه افتاد و صدام کرد . ازم تشکر کرد و گفت : حاج آقا متاسفانه خیلی ها مون امام موسی صدر را نمی شناسیم مخصوصا جوانها . خدا خیرتون بده که این مرد بزر را به یادمون میارین.

انگار خستگی ام بیرون رفت اما با خودم گفتم : موسای عیسی دم ، امام عزیز ، شرمسار تو هستم که اینقدر در شناساندنت کوتاهی کرده ایم که حتی در شهر تو ، هنوز خیلی ها تو را نمی شناسند و برخی هنوز بر اساس جهلشان با تو دشمنی می کنند .

نوشته شده در چهارشنبه 9 شهریور1390ساعت 11:37 بعد از ظهر توسط سید محمد حسن مخبر | |

امام موسی صدر

دوازده هزار روز گذشت

راستی می دانیم دوازده هزار روز به درستی یعنی چقدر؟

البته روزها خواهد گذشت ، هر کاری هم بکنیم می گذرد ، اما این که دوازده هزار روز در بی خبری و دلواپسی و انتظار بگذرد خیلی فرق می کند . در این حالات هر یک روز یکسال می شود بلکه هم بیشتر ، حالا دوازده هزار روز چقدر می شود ؟ چه بگویم ؟

بله دوازده هزار روز گذشت از سرقت انسانی متعالی ، اندیشمندی فرزانه ، فقیهی جامع و آگاه ، روحانی مدیر و مدبّری که ما مسلمانان امامش می خواندیم و مسیحیان عیسایش می گفتند . دوازده هزار روز از سرقت امام موسی صدر (اعاده الله الینا)
می ­گذرد .

نمی دانم این دوازده هزار روز برای آنان که چشمشان را بر فقدان این چهره کم نظیر عالم اسلام در عصر معاصر ما بسته اند نیز همین قدر طولانی به نظر می رسد یا نه ؟ من که فکر نمی کنم !

به راستی چرا امام موسی صدر این همه برایمان مهم است ؟ چرا دوستش داریم ؟

 برخی خیال می کنند ما امام صدر را دوست داریم و یا حد اقل ادعای دوست داشتنش را می کنیم چون حضور ندارد تا امر و نهی مان کند و دوست داشتن کسی که حاضر نیست کار آسانی است و ضمنا می تواند حسّ مذهبی ما را هم ارضاء کند .نمی دانم شاید برخی امام را به همین انگیزه دوست داشته باشند !

برخی فکر می کنند ادعای محبت به امام موسی صدر به خاطر دشمنی ورزیدن به بزرگان دیگری است که در جهان اسلام ، امروز اسم و رسمی دارند . نمی دانم شاید برخی امام را به همین انگیزه دوست داشته باشند!

برخی خیال می کنند دوست داشتن امام موسی صدر محصول تب اجتماعی دوران ماست که آدمهایی برای رهایی از سرخوردگی های اجتماعیشان به دنبالش می روند . نمی دانم ، شاید برخی امام را به همین انگیزه دوست داشته باشند !

برخی فکر می کنند دوست داشتن امام موسی صدر یک جور پز روشنفکری است . ادعا می کنیم که دوستش داریم تا بگوییم که ما هم ... بله ! نمی دانم شاید برخی امام را به همین انگیزه دوست داشته باشند !

برخی دیگر هم صد جور دیگر فکر می کنند .

من امام موسی صدر را دوست دارم و به او عشق می ورزم ، نه برای آنچه دیگران ممکن است فکر کنند بلکه چون او را دوست داشتنی یافته ام . آری او را دوست داشتنی یافته ام . فطرتم می گوید که او دوست داشتنی است . حتی اگر روحانی نبود ، حتی اگر فقیه جامع الشرایط نبود ، حتی اگر اندیشمند آگاه و روشنفکر و روشن ضمیر نبود ، حتی اگر افتخار شیعه نبود و حتی اگر فقط «آقا موسی» بود .

او دوست داشتنی بود به خاطر این که انسان بود ، یک انسان که شیعه بود ، که روحانی و فقیه بود ، که روشنفکر بود ، که بینا و بصیر بود ، که مجاهد بود ، که دلسوز بود ، که مهربان بود ، که در خدا ذوب شده بود ، که رمز طایفه شیعه بود و وارث علی و حسین علیهم السلام .

شوخی نیست ! ندیده عاشقش بشوی و بر اساس آنچه از آثار عملی وجود او می بینی ، بر اساس آنچه از اندیشه اش می خوانی و درباره اش می شنوی و می خوانی و می بینی ، شیفته اش باشی !

مگر ما ارادتمان به قرآن و اهل بیت جز از همین طریق به دست آمده ؟ کداممان پیامبر کریممان را دیده است و یا جمال نورانی یکی از امامان دوازده گانه مان را ؟ کداممان هنگام نزول قرآن بوده تا گواهی کند که این همان کلام خداست ؟ آیا جز این است که عقل شریف با نگاه در آثار آسمانی قرآن و مآثر پیامبر خدا و خاندان پاکش ما را به ایمان به او فراخوانده و فطرت انسانی مان گواهی کرده است که آنها دوست داشتنی هستند ؟

برهان من برای عشق به امام موسی صدر (اعاده الله الینا) همان برهانی است که موجب شده تا به خدا ، قرآن ، پیامبر و خاندان پاکش ایمان بیاورم و به آنان عشق بورزم . مگر می توانم به فطرتم کافر باشم ؟

می شود او را ، امام موسی صدر را ، دوست نداشت ، به شرط این که بشود به فطرت الهی انسان کافر بود و به شرط این که بتوان انسان را فراموش کرد .

او را دوست دارم چون دوست داشتنی است

دوازده هزار روز تلخ که هیچ ، اگر دوازده قرن هم زنده باشم ، او را دوست خواهم داشت و به عدد همه روزها و ثانیه های عمرم چشم انتظارش خواهم ماند . بگذار هر کس هر جور می خواهد فکر کند ...


نوشته شده در شنبه 11 تیر1390ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط سید محمد حسن مخبر | |
جمهوری اسلامی نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد

روزگاری مردی به بلندای تاریخ قد برافراشت که ( دیانت ما عین سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ماست ). صدای رسای او به هر گوشی که اهل شنیدن بود رسید و ندایش ، طنین رهایی شد برای ملتی که سالهای سال طعم تلخ دیکتاتوری و استبداد را چشیده بود و بر این باور بود که تنها پناه او و راه انحصاری نجاتش از این همه خودکامگی بازگشت به دین است . همان دیانتی که عین سیاست است یعنی همان سیاستی که هرگز به غیر از دستورات و آموزه های دینی سمت و سویی نمی گیرد و کاری بر خلاف آنها انجام نمی دهد ولو این که به زیان قدرتش تمام شود . همان سیاستی که پدر سوختگی نیست و پدر و مادر درست و حسابی دارد .

این دینی که عین سیاست بود برای امّت آن پیر آسمان بین ، ناشناخته نبود ، همان دینی بود که سالهای سال آن را بر فراز منابر شنیده بودند . دینی که اخلاق را توصیه می کرد ، همان دینی که غیبت را از زنا زشت تر می دانست و دروغ را از شراب خبیث تر معرفی می کرد . همان دینی که نمونه اش علی (ع) و حسن (ع) و حسین (ع) بود . همان دینی که منطقش ( نه ظلم کن به کسی ، نه به زیر ظلم برو ) است . همان دینی که امامش حاضر نشد برای کشتن جرثومه کید و فریب زمانش لحظه ای دیدن عورت عمربن عاص را تا بیاورد و دست از او کشید حتی اگر مکر او به قیمت برپایی حکمیّت و پیدایی خوارج تمام شود . همان دینی که حاکمش فحاشی های آشکار خوارج را پیش چشمانش تاب می آورد و در برابر یاران غضبناکش که برای بستن دهان فحاش ها خیز بر می داشتند می فرمود : تا دست به شمشمیر نبرده اند کسی حق تعرض به آنها را ندارد . همان دینی که اسوه هایش به بهانه پاسداری از اصول اخلاقی به هیچ امر ناشایستی دست نمی زنند حتی اگر آن کار ، ترور موجود خبیثی مثل عبید الله بن زیاد باشد و حتی اگر با خودداری از این عمل سرِ تنها نواده باقی مانده از رسول خدا و ولّی معصوم الهی را نیز بر فراز نیزه ها به اهتزاز ببینند .  دین مساوات ، عدالت و معنویت . خلاصه آنکه ، دینی که بزرگمرد می گفت عین سیاست است ، برایشان نا آشنا نبود .

همین شد که به او اعتماد کردند . با او به مبارزه بر علیه دیکتاتوری برخواستند و چون بر استبداد سیاه غلبه کردند یک صدا او را به رهبری بر گزیدند چرا که در مدت مبارزه دیده بودند که دیانت او واقعاً همان سیاست اوست . سیاستی که پدر و مادر درست و حسابی داشت .

اکنون نزدیک بیست سال است که او با دلی آرام و قلبی مطمئن به جوار محبوبش شتافته است و جای خالی اش هر روز بیشتر از هر روز نمایان می شود . اما پس از او خار و خاشاک نفاق فرصت آشکار شدن پیدا کرد و شاخ شیطان ، مزورانه خود را نمایان کرد . از همان روزها گروهی پیدا شدند که آن مرد خدا را آنچنان تصویر می کردند که با قد و قامت ناساز خودشان سازگار بیاید . از قول او سخن می گفتند و گاه خودشان بر آن کلمات مؤید می آوردند . آرام آرام شعار او را تکرار اما تبدیل کردند . آنها هم می گفتند ( دیانت ما عین سیاست ماست و سیاست ما عین دیانت ما ) اما معنای سخن شان چیز دیگری بود . رفتار آنها گواهی کرد که وقتی این عدّه سخن از عینیّت دین و سیاست می گویند یعنی سیاست ما عبارت از دیانت ماست ، یعنی هر چیزی که سیاست ما اقتضاء کند یا خودش دینی است یا دینی اش می کنیم . یعنی سیاست ما تعریف میکند که دیانت ما چه چیزی باشد و چه چیزی را تعلیم کند . رفتار آنها می گفت : اگر اقتضاء سیاست شان باشد ، غیبت دیگر از زنا بدتر نیست که هیچ ، می شود افشاء چهره دشمنان دین و گروه فاسق و یکی از راه های تقرب به خدا . اگر سیاست شان اقتضاء کند تهمت و دروغ دیگر از شراب بدتر نیست که هیچ ، جهادی مقدس محسوب می شود . سیاست شان به بهانه حفظ دیانت ، فوق دیانت قرار می گیرد و دیانت آنها چنان سیاسی می شود که گویا هیچ مشابهتی با آن دیانتی که آن مرد سفر کرده خدا می گفت ندارد جز به الفاظ و عبارات . خلاصه این گروه واقعاً سیاست شان عین دیانت آنهاست و دیانت شان هم عین سیاست شان .

آنچه مرا آشفته می کند این است که این تغییر و تبدیل را چنان ماهرانه به آن پیر درد آشنای اسلام و  مسلمانان مرتبط می کنند که خلق خدا باور می کنند که آموزه های دین را می شود در مسلخ سیاست سر برید و دینی دیگر ساخت و هنوز دلخوش بود به این که راه پیر روشن ضمیر را می پیمایند.

چقدر تفاوت است میان ( دیانت ما ) که ( عین سیاست ماست ) و ( سیاست ما ) که ( عین دیانت ماست ) با ( دیانت و سیاست عین یکدیگر ) آنها . آنقدر تفاوت که گویا ما به اِعمال " سیاست دینی " معتقدیم و  آنها به اِعمال " دین سیاسی " .

خواهش می کنم این را خوب درک کنید ...

همین .

نوشته شده در جمعه 12 فروردین1390ساعت 1:18 قبل از ظهر توسط سید محمد حسن مخبر | |

این روزها با بالا گرفتن قیام مردم مظلوم لیبی علیه قذافی موج دیگری هم برخواسته موجی که من می خواهم اسمش را ( موج امام موسی صدر ) بگذارم . بی تردید در فضای مجازی بازتاب این موج بسیار جدی تر و بیشتر از فضای عینی است چرا که امکان ارتباط و هماهنگی علاقه مندان به امام موسی صدر در دنیای مجازی بیشتر از دنیای واقعی فراهم است اما این به آن معنی نیست که در دنیای حقیقی چنین موجی وجود ندارد . اعتراف می کنم که آنان که امام و اندیشه های امام را  ( آنچنان که بود و هست ،  نه آنچنان که خودشان می خواهند ) می شناسند و بر همین اساس به او عشق می ورزند بسیار کم تعداد تر از دیگران علاقه مندان به امام است و باز اعتراف می کنم که تعداد علاقه مندان به امام آنگونه که باید باشد نیست ، لا اقل در ایران . آن هم محصول بی مهری ها ، مصلحت اندیشی ها و گاهی بیخیالی های برخی مسئولین است و البته کم کاری و بی تحرکی امثال من که گاهی هم از زور بی ابزاری برایمان توجیه پذیر شده است .    

دوستی از من می پرسید : چرا این همه از او می گویید ؟ می گفت : او بر فرض که زنده هم باشد الان 91 سال عمر دارد و این یعنی پیر مردی که در زندانهای قذافی و طول نزدیک به چهل سال زندان به هر بلایی می تواند مبتلا شده باشد ! می تواند آلزامیر گرفته باشد ، می تواند از کار افتاده تر از هم سن و سالهای خودش باشد یا هر چیز دیگر . تازه فرض کنیم که طوری هم نشده باشد ، یک پیر مرد 91 ساله چگونه می تواند منشاء تحول عظیمی بشود که دوستداران امام آرزویش را دارند . خلاصه این که به نظر من انرژی تان را هدر می دهید و خیال پردازی می کنید ! 

راست می گفت ، ممکن است همه این اتفاق ها برای امام موسی صدر افتاده باشد . ممکن است امام را کشته باشند و یا خودش فوت کرده باشد . ممکن است هرگز خبری از امام صدر نیاید و این ابهام همچنان ادامه یابد و یا بر فرض که امام صدر بیاید آنقدر رنجور شده باشد که نتواند به لحاظ حضور جسمانی اش مانند گذشته  منشاء اثر باشد . همه اینها را راست می گفت ؛ اما او نمی دانست که امام موسی صدر امروز دیگر یک انسان فیزیکی نیست که پیر شدن و بیمار شدن و رنجور شدن و حتی از دنیا رفتن بتواند او را از بین ببرد . او نمی دانست که امام موسی صدر برای برخی به مثابه یک سنبل است . سنبلی از آزادی خواهی و حق طلبی . او نمی دانست که سنبل ها اغلب نمی میرند .

او نمی دانست که برای برخی دیگر ، امام موسی صدر حتی یک سنبل هم نیست ، چیزی بالاتر از یک سنبل ، او یک تفکر است ، او بینش است و یک جریان اندیشه است که هر روز پویا تر ، جوان تر و شادابتر می شود . نه مرگ به سراغش می آید و نه فراموش می شود . او نمی دانست که اندیشه ها هرگز نمی میرند .

او نمی دانست که اغلب ما علاقه مندان به او ، هرگز بیشتر از منظره ای که عکسهای باقی مانده از او برایمان می گشاید هیچ تصویری از بعد جسمانی امام نداریم . ما جوانانی هستیم که او را ندیده ایم و حضورش  را درک نکرده ایم تا مجذوب قد و قامت سر گون او یا شمایل جذاب و لحن کلام و آرامش و طمئنینه رفتارش شده باشیم . هر چند این ها هم بی اثر نیست اما اغلب مجذوب سیره و رفتار او شده ایم . همان رفتاری که توسط آنان که او را دیده بودند روایت شده   . و برخی نیز افزون بر آن ، با سرچشمه گوارای اندیشه و بینشش انس گرفته ایم و از آب آن چشمه نوشیده ایم و آن را چشمه حیات یافته ایم .

او نمی دانست که چنین آشنایی و عشقی ، نه پیری می شناسد و نه مرگ .

اگر امروز اشتیاق به امام صدر رو به فزونی گذاشته و گاهی خود را به شکل مغازله و جملات عاشقانه و چشم انتظارانه نشان می دهد به این معنی نیست که خیال پردازی می کنیم و فکر می کنیم با آمدن امام موسی صدر معجزه ای رخ خواهد داد ( که البته آن هم بعید نیست ) . بلکه به آن معنی است که امیدهای ما برای ظهور جلوه ای بالاتر از اشاعه خوبی ها همچنان زنده است . جلوه ای که در طول جلوه ظهور نهایت خوبی ها ، حضرت بقیة الله الاعظم (اروحنا فداه )خواهد بود .

" موج امام موسی صدر " از بستر یک انتظار برخواسته است . انتظاری که البته با انگیزه های متفاوتی شکل گرفته اما نشان از پویایی و همیشگی بودن آن بستر دارد . نشان از این دارد که بشر در فطرت خویش عاشق خوبی ها و معنویتهای حقیقی است . عاشق دیانتی که در خدمت تعالی او به سوی خدای بلند مرتبه اش قرار بگیرد و دستش را بی آنکه بشکند در دست خدا بگذارد .

دینی که بنده گان خدا را هر چه که باشند صاحب کرامت بشناسد و اگر به روش و شریعت هم دعوت میکند از طریق همان کرامت دعوت کند .

دینی که جلو ظلم را بگیرد و اگر مظلومی را دید از او دفاع کند و به یاریش بشتابد ، بدون این که هم مسلکی اش و هم مذهبی اش با ظالم مانع اجرای عدالتش باشد . داستان عمو آنتیبای صور را به خاطر بیاور ! 

آری امام صدر برای ما مظهر چنین روش ، چنین تفکر و چنین بینشی الهی و انسانی است .

او برای ما جلوه ای است از آنچه بشر ، با فطرت خودش به جستجوی اوست . همان حقیقتی که چهره کاملش را با ظهور مهدی صاحب الزمان (عج) شاهد خواهیم بود 

چنین عشق ، شوق و انتظاری نه خیال پردازانه است و نه مالیخولیایی ! به شدت عینی ، فطری ، عقلی ، انسانی و الهی است . 

بارها گفته ام و بار دگر می گویم :

امام موسی صدر از جنس پوست و گوشت و استخوان نیست که مرگ یا بیماری و از کار افتادگی تهدیدش کند ، او از جنس عقل است ، از جنس اندیشه است ، از جنس عشق است ، از جنس فطرت است و از جنس انسان . انسانی که الهی است . انسانی که تربیت شده مکتب وحی و دانشگاه قرآن و عترت است . انسانی که آغازش نه با آغاز اسلام که با آغاز انسان هم تاریخ است . تاریخی که آغازش اسلام است ، سلم است ، سلام است و نهایتش محمد و آل محمد و منجی آخرینش مهدی موجود موعود (صلوات الله علیهم ) 

نوشته شده در دوشنبه 9 اسفند1389ساعت 8:57 قبل از ظهر توسط سید محمد حسن مخبر | |

( من در طول مدت نهضت و انقلاب به واسطه سالوسى و اسلام‏نمايى بعضى افراد ذكرى از آنان كرده و تمجيدى نموده‏ام، كه بعد فهميدم از دغلبازى آنان اغفال شده‏ام. آن تمجيدها در حالى بود كه خود را به جمهورى اسلامى متعهد و وفادار مى‏نماياندند، و نبايد از آن مسائل سوء استفاده شود. و ميزان در هر كس حال فعلى او است. ) [1]

(… چنانچه قبلًا تذكر داده‏ام ميزان در گزينش، حال فعلى افراد است … ) [2]

کلمات فوق از فرمایشات بنیان گذار بزرگ جمهوری اسلامی ایران ، امام راحل است . کلماتی که شاید پس از رحلت آن رهبر بی نظیر دستاویز بسیاری از اظهار نظرها ، کینه ورزی ها ، حذف و جذب ها و گاهی مهرورزی ها شد .

اما به راستی معنی این سخن چیست؟ آیا میزان حال فعلی افراد است به این معناست که در ارزیابی افراد ، به آنچه در زمان حال از آنها مشاهده می کنیم اکتفا کنیم ؟ آیا این سخن به معنی نفی جهت گیری کلّی حاکم بر روند زندگی انسانها در مقاطع مختلف حیات آنهاست ؟ آیا لازمه باور به چنین میزانی ، نا دیده گرفتن گذشته افراد و نفی مطلق اثر ادوار گذشته زندگی فرد در جهت گیری آینده اوست ؟ و آخر این که تفاوت ” حال بینی” با ” حال فعلی ” چیست ؟

احتمالاً همه ما پاسخهای گوناگونی را برای این سؤالات شنیده و یا سراغ داریم . اما واقعیت این است که گذشته از افراطی یا تفریطی بودن بعضی جوابها ، برخی از آنها بسیار شعاری ، برخی بسیار سطحی و برخی بسیار ذهنی هستند . من فکر می کنم ما نیاز به پاسخی داریم که ضمن برخورداری از اعتدال فکری و عقل پذیر بودن ، بسیار عینی و واقعی باشد . پاسخی که بتوان کارکرد آن را نه در مباحثات نظری و جدالهای بی ثمر اجتماعی بلکه به عنوان یک فرمول در تمام ساحتهای زندگی به کار برد .

من نیز برای رسیدن به چنین پاسخی بسیار جستجو کردم و سر آخر چنین جوابی را از لا به لای اندیشه های تابناک سید الشهدای انقلاب ایران ، شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی (قدس سره) یافتم . اما قبل از آن که به اصل جواب بپردازم ناچار از بیان چند مقدمه هستم .

مقدمه اول : اصل این مسئله که میزان در ارزیابی هر کس ، حال فعلی اوست نه تنها به استناد این که سخن امام راحل است بلکه به استناد این که سخنی عاقلانه است هرگز محل تردید نیست . چرایی این نکته را باید در تعریفی که از انسان ارائه می کنیم جویا شویم . بی تردید انسان موجودی متحرک و متحول است که بر اساس انتخابهای گوناگونش ممکن است که همواره به یک حال نماند،  گاه در سویی و گاه در دیگر سوی باشد .

این تحول و دگرگونی گاهی به سمت رشد فضیلتهای انسانی و الهی اتفاق می افتد و گاهی در جهت عکس . آنچه مهم است این است که انسانیت انسان با ثبات مطلق و ایستائی دائمی هیچگونه تناسبی ندارد و به تعبیر بسیار زیبای شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی (قدس سره) ( انسان موجودی در حال “شدن” است)[3] و ( ای انسان ، تو سراپا “شدنی” )[4] . بنا بر این انسان عبارت است از یک ” شدن ” مستمر .

شهید آیت الله دکتر بهشتی (قدس سره) می گوید : ( ما معمولاً اشخاص را با چه چیزی می شناسیم ؟ یا با نام یا با شکل و شمایل و قیافه . معمولاً اینطور است . با کسی که او را قبلا دیدهام و نامش در ذهن من هست مواجه می شوم ؛ با او سلام و علیک می کنم . نام او را بر این شکل و قیافه تطبیق می کنم . هویت این آقا ، این انسان ، این شخصیّت ، شخصیّت این فرد از نظر شناسایی شناسنامه ای در جامعه ثابت است ، اما آیا محتوایی که در این قالب شخصیّت شناسنامه ای وجود دارد ، در طول سالها و ماه ها و هفته ها و روزها ثابت است ؟ نه ! او خیلی تغییر می کند .)[5]

بنا بر آنچه گذشت ، اکتفاء به گذشته افراد و ارزیابی انسانها بر اساس گذشته آنها نمی تواند ارزیابی درست و دقیقی باشد . چرا که موجودی که چنین وضعی دارد ، دائم در یک حال نیست تا بتوان ارزیابی دیروزش را به امروز یا فردایش تعمیم داد.شواهد تاریخی فراوانی این نکته علمی را پشتیبانی می کند که از شدت تکرار و وضوح نیازمند یاد آوری نیست .

مقدمه دوم : انسان اگر چه موجودی متحول و پویا است اما اغلب در مجموع زندگی انسان ها می توان شاهد یک روند کلی و جهت گیری غالبی نیز بود . با بررسی ویژگی های کلی زندگی انسان که زائیده انتخابهای مکرر اوست ، می توان جهت کلی رشد و تغییرات او را تا حدودی روشن ساخت . بررسی این ویژگی ها به ما کمک می کند که در ارزیابی تحولات فعلی افراد دچار ساده انگاری نشویم و در قضاوت عجله به خرج ندهیم .

بر اساس چنین بینشی ، تاریخ گذشته فرد و جهت گیری کلّی حرکتِ حاکم بر این تاریخ ، از مؤلفه های بسیار مهم ارزیابی امروز و ” حال فعلی افراد ” خواهد بود چرا که گذشته انتخابهای او و روح حاکم بر این جهت گیری کلّی هرگز نمی تواند با آنچه ” حال فعلی ” فرد را تشکیل می دهد به کلّی بیگانه باشد . اگر ” حال فعلی ” فرد مثبت ارزیابی شود یقیناً ردّ پای مقدمات این نتیجه را می توان در آن جهت گیری کلّی و ویژگهای گذشته زندگی فرد سراغ گرفت و البته عکس این قضیه هم صادق است . همانطور که نمی توان فردی را جهت کلّی زندگی اش مثبت بوده را به خاطر برخی مسائل که در ” حال فعلی ” او می بینیم یک سر منفی ارزیابی کنیم. این ” حال بینی “  که اغلب منجر به ” دهن بینی ” نیز می شود از آفتهای شناختهای فردی و اجتماعی است .

به تعبیر مرحوم شهید آیت الله دکتر بهشتی (قدس سره) دفتر زندگی انسانها مجموعه ای از صفحات سیاه و سفید است که هنگام ارزیابی و قضاوت درباره ” حال فعلی ” کسی نباید صفحات سیاه زندگی اشخاص به آسانی از دسترس محاسبه مردم جامعه های مذهبی دور شود و یا به فراموشی سپرده شود .

ایشان می فرماید : ( ببینیم این انسان و این گروه از انسانها در طول زندگی بیست ساله ، سی ساله ، چهل ساله اجتماعی خود چه راهی را رفته اند ؛ چه گذشته ای داشته اند . این قدر دهن بین نباشیم ! این قدر حالت بین نباشیم ! در شناخت شخصیتها و گروه ها باید عمیقتر باشیم . آیا آن آقایی که عمری را در خدمت به طاغوتها گذرانده ، می تواند با چهار شعار ملّت خواهی در میان ما به راحتی جا باز کند ؟ و آیا چهره ای که عمری را به ملّت خواهی واقعی و خدمت گذرانده ، می تواند با گفتن دو جمله لگد مال بشود ؟ حتی بالاتر از این ؛ چهره های اصیل را در جامعه ما به آسانی می توان با بهتان و دروغ به لجن کشید . چرا ؟ )[6]

مقدمه سوم : انسانهای غیر معصوم مجموعه ای از باورها ، خصلتها و رفتارهای خوب یا نا مطلوب هستند . این انسانها ،در دنیای واقعی موجوداتی سراسر سفید یا سراپا سیاه نیستند. حتی گاه در بدترین انسانها ویژگی های مثبت و یا در بهترین انسانها نقاط منفی دیده می شود . در عین حال برخی از انسانها آنچنان صفحات سفید و نورانی زندگی شان پر حجم است که سیاهی های آن اصلاً به چشم نمی آید و برخی دیگر کاملاً برعکس هستند. اما درحدّ متوسطِ میان این دو سَمت ، انسانهای بسیاری با طیف خاکستری گسترده ای وجود دارند که نمی توان آنها را ندیده گرفت و یا به اتهام وجود برخی عناصر تیره در زندگی آنان یکسره از صفحات ارزشمند کتاب وجوشان چشم پوشید . روشی که ناچار به دفع حد اکثری و جذب حد اقلّی منجر خواهد شد .

این اختلاط عناصر مثبت و منفی موجب می شود تا ارائه ارزیابی نهایی ، قطعی و صحیح از افراد کار پیچیده ای باشد. از همین رو بهترین شکل ارزیابی که می تواند با واقعیت بسیار نزدیک باشد یک ارزیابی مجموعی از گذشته تا حال افراد و با توجه به صفحات روشن و تاریک زندگی آنهاست .

شهید مظلوم آیت الله دکتر بهشتی (قدس سره) در مسئله شناخت معروف و منکر – در مواردی که معیارهای معروف و منکر با هم تزاحم می کنند – و نیز در مورد ارزیابی انسانها ، چاره صحیح کار را در موازنه و جمع بندی نتیجه آن موازنه می دانند . ایشان شکل درست این ارزیابی را همانند روش محاسبه در جملات جبری معرفی می کنند و می فرمایند : ( در جبر می گوییم نتیجه این جمله جبری یک عدد منفی است . همان کاری را که ما در ریاضیات پیشرفته به کمک قانونمندیهای جبر گاهی با یک جمله یک متری جبری انجام می دهیم و سرانجام می گوئیم حاصل این جمله که در آن ده ها عدد به علاوه و ده ها عدد منها دار وجود دارد ، یک عدد منهادار و یک عدد منفی است ، در اینجا هم همان کار را می کنیم ) .[7]

بنا بر آنچه در مقدمات سه گانه پیشین گذشت ، برای تشخیص ” حال فعلی افراد ” نباید سطحی نگر و ساده اندیش بود  و به محض دیدن یک امر نامطلوب شخصیتهای ارزنده را لگد مال کرد و یا به محض مواجه شدن با حرکتهایی ظاهر الصلاح از کسانی که سابقه آنان جهت گیری دیگری را نشان می دهد فریب خورد و به سلامت و صلاحیّت آنان فتوا داد .

مرحوم شهید آیت الله دکتر بهشتی در این زمینه می فرماید : ( ما از این عادت پسندیده کم بهره هستیم که هر کس را در سیمای مجموع اعمال و رفتار و بینش گذشته و حالش بشناسیم . من خطرهای ناشی از بی اعتنایی به این اصل را در مراحل گوناگون زندگی امت خودمان با چشم می بینم ). [8]

ایشان در تبیین راه کار چنین تشخیصی می فرماید : ( می گوئیم این حسن آقای رفیق ما بر روی هم آدم خوبی است . وقتی به شکل و به صورت یک جمله جبری طولانی به او نگاه می کنیم و عددهای مثبت و منفی او را با هم کم و کسر می کنیم ، آخر چیزی ته آن می ماند و عدد مثبتی از آن در می آید ؛ لذا می گوئیم بر روی هم آدم رو به راهی است ). [9]

اکنون با مفهومی روشن و عقل پذیر و فطرت ناگریز از این اصل عقلایی رو به رو هستیم که « میزان حال فعلی افراد است » . نوع نگاه و تلقیی که نه می گذارد دامن انصاف را از کف بنهیم و نه ریسمان عدل را .

به راستی چرا کسی در این بیست و خورده ای سال که از رحلت امام راحلمان و بیان این اصل عقلایی در وصیتنامه ایشان می گذرد موضوع را این چنین برایمان تبیین نکرده است ؟ چرا هر بار ، هر فرد یا گروهی را که با برخی سلایق یا حتی باورهای ما سازار نبودن با تمسک به یک نقطه ضعف عملی در زمان حال و با استمساک به این اصل دقیق انسانی مطرود و منکوب کردیم و دیگری را به همین دلیل بالا بردیم بی آنکه نگاه مجموعی و کلّی به او را مدّ نظر قرار داده باشیم ؟ چرا همیشهدر طول این مدت سعی شده است همان ” حالت بینی ” و دهان بینی ” که شهید مظلوم انقلاب ما از آن می نالد به جای تلقی صحیح از ” میزان در هر کس حال فعلی اوست ” به ملّت القاء شود ؟

ثمرات پر برکت و نورانی چنین تلقی روشنی که در پرتو اندیشه های تابناک سید الشهدای انقلاب ایران ، شهید مظلوم آیت الله بهشتی (قدس سره ) از این اصل ، به دست می آید ، هم در تحلیل افراد روزگارهای گذشته و هم در ارزیابی افرادی که اکنون با آنها مواجه هستیم آنقدر فراوان است که نوشتن و حتی اشاره کردن به آنها خود به نوبه خود مقاله ای مجزا می طلبد.

روح بلند آن شهید ارزنده و مظلوم که به حق یک ملّت بود برای ملّت ما با اولیاء خاصّ الهی همنشین باد و راه نورانی اش معروف و شناخته شده تر از همیشه و رهروانش همواره در تزاید باد .


[1] وصيتنامه امام راحل ، ص 94 ، تذكرات‏ ، شماره 4

[2] صحيفه امام  ، ج ‏17 ، ص220

[3] شریعتی جستجوگری در مسیر شدن ، ص 28

[4] همان

[5] باید ها و نباید ها ، ص 125

[6] ولایت ، رهبری ، روحانیت ؛ ص 127

[7] باید ها و نباید ها ، ص 125

[8] ولایت ، رهبری ، روحانیت ؛ ص 127

[9] باید ها و نباید ها ، ص 126

نوشته شده در شنبه 23 بهمن1389ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط سید محمد حسن مخبر | |